هوش هیجانی: چیست و چگونه میتوان آن را اندازه گرفت؟
دختر بچهای جلوی یک تکه شکلات نشسته به آن خیره شدهاست. به او گفته شدهاست که میتواند این شکلات را همین حالا بخورد، ولی اگر پنج دقیقه صبر کند به او دو عدد شکلات داده خواهد شد. داشتن دو عدد شکلات بهتر از داشتن یک عدد است. بنابراین، تصمیمگیری آسان به نظر میآید. با این حال، پنج دقیقه خیلی طولانی به نظر میرسد، به ویژه هنگامی که شکلات درست روبهروی شما قرار دارد. دختر کوچک باچشمانی باز به آن خیره شدهاست. او به پشت سرش نگاه میکند و چند ثانیهای در این حالت باقی میماند تا شکلات را نبیند، اما خیلی زود دوباره رویش را به طرف شکلات بر میگرداند. او شکلات را بر میدارد، آنرا بر میگرداند، به طرف صورتش میاورد و نفسی عمیق میکشد. آنرا دوباره سرجایش میگذارد. سپس، همراه با یک آه، آنرا بر میدارد و دهانش را باز میکند...نایجل، یک مدیر میان پایه، بسیار گیج و سردر گم شدهاست. او فردی بسیار باهوش، تحصیلکرده و سختکوش است. با این حال، درگیر بزرگترین مأموریت کاری خود شدهاست. او را انتخاب کردهاند تا به عنوان رئیس یک گروه کاری، متشکل از رؤسای چند بخش اداری مختلف، بر آنها نظارت داشته باشد. نایجل به شدت دلسرد شدهاست. هر یک از اعضای گروه برنامه کاری شخصی و مورد علاقة خود را دارد و به نظر میآید که همه نسبت به همدیگر شک دارند. نایجل، هر کاری که میکند نمیتواند آنها را ترغیب کند تا با یکدیگر همکاری کنند. اگر اوضاع به همین منوال پیش رود مأموریت نایجل با شکست روبرو خواهد شد و صددرصد همة تقصیرها به گردن او خواهد افتاد و نیز این شکست لکة سیاهی در کارنامة شغلی نایجل خواهد بود...نیک، درمانده شدهاست و نمیداند چه کار کند. زندگی زناشوییاش با مشکل روبهرو شدهاست و به نظر میرسد از دست او هیچ کاری ساخته نیست تا آنرا بهتر سازد. زنش از دست او ناراحت است ولی نیک اصلاً نمیداند چرا؟ او اهل هیچ اعتیادی نیست، قابل اعتماد و وفاداری است به طوری که زنش هم تصدیق میکند، ولی از لحاظ احساسی خیلی از زنش دور است و با او زیاد گفتگو نمیکند و ارتباط برقرار نمیسازد. اخلاق و رفتار سوزی، همسرش، اصلاً برای او قابل درک نیست و او نمیداند چرا سوزی از این که او زیاد حرف نمیزند این همه ناراحت است. این که اشکالی ندارد. هیجان واحساس که چیزهای خیلی مهم نیست، اصلاض هیجان به چه معناست؟سئوال خوبی است. هوش هیجانی همان توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجانها و استفاده از آنها در زندگی است. هر سه نفری که در بالا توصیف شدند، به نوعی در حال مبارزه با مشکلاتی هستند که هوش هیجانی میتواند در حل آنها کمک کند. دختر کوچک، با شکلات روبهرویش، سعی میکند در مقابل وسوسة پاداش آنی (لحظهای، سریع) مقاومت کند؛ نایجل سعی میکند فضا (جو) هیجانی حاکم در بین اعضای گروهش را کنترل کند؛ و نیک تلاش میکند، نیازهای هیجانی و احساسی زنش را بر طرف سازد. در هر یک از موارد، هر یک از این سه نفر مشکل احساسی دارد، مشکلی که از یک هیجان ناشی میشود یا به یک هیجان مربوط میشود، این که چگونه آنرا کنترل کند و طوری از آن استفاده یا آنرا بیان کند که بهترین نتایج را به دست آورد. برای درک دقیق مفهوم هوش هیجانی باید به گذشته برگردیم و ببینیم این ایده از کجا آمدهاست.
Bramson, R. (۱۹۹۳). Coping with Difficult Bosses.
هوش چیست؟
مفهوم هوش، تاریخی طولانی دارد، شاید به اندازة خود انسان قدمت داشته باشد. حتی قدیمیترین داستانهای مکتوب در تاریخ بشری، مثل حماسة گیلگمش، بعضی قهرمانان داستان را «عاقل» و بعضی دیگر را، برای این که مؤدب باشیم، کمتر عاقل توصیف کردهاند. داستانهای انجیل از باهوشی نمونههای بسیار واضحی ارایه میدهند، مثل حضرت سلیمان، نمونههای حمایقت را هم آوردهاند، مثل حماقت همسایههای نوح و خود فرعونهای مصر. به نظر میرسد که ما انسانها، مدتهاست این عقیده را پذیرفتهایم که بعضی مردم در تصمیمگیری بهتر از بقیه هستند. این افراد احتمالاً همان اطلاعات را در اختیار دارند که دیگران دارند، اما وقتی به سبک و سنگین کردن، ارزیابی و پردازش اطلاعات میپردازند به نتایجی میرسند که خیلی بهتر از نتایج دیگران است. با این که در کل پذیرفته شده بود که هوش به عنوان یک ویژگی فردی وجود دارد، تنها از اواخر قرن نوزدهم بود که برای اندازهگیری رسمی و علمی آن تلاشهای جدی آغاز شد. اولین کسی که در این مورد اقدام کرد فرانسیس گالتون بود، اما آلفرد بینه بود که در سال ۱۹۰۵ نمونة اولیه آزمون هوش واقعی را تهیه کرد. آزمون بینه برای این ساخته شد که تا نظام آموزش و پرورش فرانسه بتواند کودکانی را با تواناییهای زیر حد معمولی شناسایی کند و به آنها تعلیمات ویژه ارایه دهد. با این حال، با گذشت زمان و به ویژه هنگامی که این آزمون به انگلیسی ترجمه شد و در ایالات متحده به کار گرفته شد، تمرکز روی این موضوع تغییر جهت داد که هوش همة کودکان اندازهگیری شود. تهیة وسیله برای اندازهگیری هوش، پرطرفدار و محبوب شد و چنین آزمونی گسترش یافت، به ویژه در ایالات متحده. (از آنجایی که نمرة هوش در بینه از تقسیم «سن عقلی» بر «سن تقویمی» به دست میآمد، نمرة به دست آمده به «ضریب هوشی» یا IQ معروف شد.)از آن زمان تاکنون، استفاده از آزمون هوشی گاهی بحثانگیز بودهاست، با این حال یکی از فرضیههای اساسی روش IQ هرگز به طور واقعی زیر سئوال نرفته است؛ این که هوش به ما اجازه میدهد تا بدانیم مردم چگونه اطلاعات انتزاعی را پردازش میکنند، یعنی، هوش همیشه به صورت چیزی تلقی میشودکه مردم از طریق آن افکار و عقاید را بررسی میکنند. از منطق استفاده میکنند، با اعداد کار میکنند، شباهتها را تشخیص میدهند، استنباط و استنتاج میکنند و مفاهیم جدیدی را به دست میآورند. همة این کارها به طور واضح در قلمرو شناختی (ادراکی) و علقی قرار دارند، و هنگامی که آزمونها IQ مردم را در این نوع مهارتها ارزیابی میکنند، نمرههایی ارایه میدهند که کاملاً بر اساس تواناییهای شناختی است. در اکثر مواقع، این آزمونها قسمت بزرگی از تجربة انسان را، که احساسات، تمایلات، و انگیزههای او را نشان میدهند، کاملاً نادیده میگیرند. بنابراین، مقیاسهای هوشی همواره روی جنبة معینی از تجربة انسان تمرکز کردهاند. این جنبه (هوش) مطمئناً جنبه مهمی است اما تنها جنبة مهم نیست.اما مشکلی وجود دارد که همه چیز را خراب میکند. به رغم محبوبیت فراگیر آزمونهای هوشی و رشد تصاعدی جنبش آزمونسازی، معلوم شدهاست که در بعضی وضعیتها، هوش، آن طور که ما فکر میکنیم، تعیین کنندة قدرتمندی برای نحوة رفتار نیست. مسلماً IQ یکی از قویترین عواملی است که میتواند عملکرد دانشآموز و دانشجو را در مدرسه و دانشگاه پیشبینی کند و این به نوبة خود بسیار مهم است. با این حال، وقتی نوبت به موفقیت در دیگر زمینههای زندگی میرسد، پژوهشهایی که رابطة IQ و کارآیی شغلی را بررسی کردهاند، به یافتههای مختلف و نامطمئن رسیدهاند. بعضی پژوهشها نشان میدهند که IQ، تقریباً بیست و پنج درصد از انعطافپذیری و سازگاری شغلی را تعیین میکند اما بعضی دیگر این تخمین را بسیار کمتر در حدود پنج یا ده درصد میدانند. حتی اگر رقم بیست و پنج درصد پذیرفته شد، باز هم معنای آن این است که سه چهارم سازگاری شغلی، نتیجة IQ نیست، بلکه از جای دیگر ناشی میشود. اگر IQ، با همة اهمیتی که دارد، باعث به وجود آمدن این موفقیت یا تبیین آن نیست، پس چه چیزی آنرا ایجاد میکند؟ پاسخی که از شنیدن آن تعجب نخواهید کرد: ممکن است این باشد که مردم چگونه هیجانها را درک و از آنها استفاده میکنند.
(آزمونهای هوش هیجانی، جین گریوز، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)
نقش هیجانها در هوش
با این که جنبش IQ در مجموع هیجانها را شامل نمیشد، چنین نبود که همة روانشناسان هیجانها را نادیده بگیرند. در واقع، به مدت بیش از یک قرن، محققان و نظریهپردازان سعی کردهاند هیجانها را درک کنند: این که چه چیزی باعث به وجود آمدن آنها میشود، معنی، مفهوم و عواقب (نتایج) آنها چیست. با این حال، نظریة غالب در مورد هیجانها، سالهای بسیار، چنین بود که آنها تقریباً به طور کامل جدا از هوش، یا حتی متضاد و دشمن آن، هستند. تفکر عمده در مورد هیجانها این بود که آنها معمولاً باعث میشوند تا مردم حواسشان پرت شود و نتوانند به طور منطقی و در آرامش روی اطلاعات انتزاعی فکر کنند، یعنی نتوانند هوش خود را به کار ببرند.فقط از اوایل دهة ۱۹۸۰ بود که مفهوم متفاوتی از هیجانها ایجاد شد و شروع به رشد کرد: عقیدة جدید این بود که هیجانها الزاماً در تفکر و رفتار هوشمندانه تداخل ایجاد نمیکنند، بلکه به هوش انسان کمک میکنند. در واقع، یکی از تفکرهای مهمی که در این سالها به وجود آمد این بود که هیجانها نوعی اطلاعات است. معنای آن این است که مردم از هیجانهای خود، درست مثل انواع آشناتری از اطلاعات، استفاده میکنند تا دربارة دنیا و محیط اطراف خود قضاوت کنند. هیجانها چه نوع اطلاعاتی ارایه میدهند؟ طبق این نظریه، هیجانها دربارة ارزش اطلاعاتی ارایه میدهند. آنها نوعی علایم اختصاری و سریع هستند که به ما اطلاع میدهند، چه چیزی را در محیط خود ارزیابی و قضاوت کردهایم و آنرا مثبت یا منفی یافتهایم. برای مثال، اگر یک روز صبح پشت فرمان اتومبیل خود بنشینید و ناگهان متوجه شوید که تعدادی زنبور خشمگین در صندلی عقب هستند، به احتمال بسیار زیاد احساس ترس به شما دست خواهد داد. این احساس نوعی اطلاعات ساده و قوی است که بر اساس ارزیابی شما از این که «نزدیک بودن به زنبورهای عصبانی باعث به وجود آمدن درد شدیدی خواهد شد، و نتایج منفی خواهد داشت» فراهم میشود. این پیام هیجانی ساده و شدید، این ارزش را دارد که باعث میشود یک واکنش سریع و مؤثر انجام دهید، یعنی هر چه سریعتر از اتومبیل خارج شوید. نکتة مهم این است که هیجان خود را احساس میکنید، هیجانی که شانسی و تصادفی نیست، بلکه نتیجة منطقی و صحیح دیدن یک خطر در محیط اطرافتان است. بنابراین، هیجانی که احساس میکنید نوعی اطلاع دربارة دنیای اطرافتان است و به جای آنکه در واکنش عقلانی شما تداخل ایجاد کند، در درک صحیح آن به شما کمک میکند.مسلماً اکثر هیجانهای ما سادگی یا شدت هیجان بالا را ندارند. احساسات ما اغلب ملایمترند و بسیاری از آنها پیچیدهتر از هیجان مثال بالا هستند، اما انواع اطلاعاتی که ارایه میدهند میتواند در تفسیر از دنیا مفید واقع شود. در واقع، حتی زنبورهای حاضر در صندلی عقب باعث ایجاد واکنشهای هیجانی بسیار شدیدتر از ترس ساده، که آنرا توضیح دادیم، میشوند. وقتی از اتومبیل، که میتوانست به یک کندوی مرگ تبدیل شود، به سلامت بیرون میآیید، هیجانهای دیگر خود را نشان میدهند، به ویژه احساس کنجکاوی که کمک میکند تا برای جلوگیری از تکرار چنین حادثهای، به خوبی و به دقت موضوع را بررسی و تفحص کنید.
Capobinaco, S.,
هوش هیجانی: دو نظریه
این تعبیر، که هیجانها نوعی اطلاعات هستند، کمک کرد تا در سال ۱۹۹۰ مفهومی کاملاً پر و بال گرفته از هوش هیجانی ظاهر شود. دو روانشناس آمریکایی، پیترسالووی و جان مایر، اولین کسانی بودند که این اصطلاح را به کار بردند و کارهای آکادمیک آنها در این زمینه پایه را برای کارهای بعدی فراهم کرد.سالووی و مایر، در رسالة قوی و بینظیر خود به سال ۱۹۹۰، هوش هیجانی (EQ) را نوعی از هوش توصیف کردند که توجه به احساسات و هیجانهای خود فرد و دیگران، فرق گذاشتن بین آنها و استفاده از این اطلاعات برای راهنمایی افکار و اعمال فرد را شامل میشود. با این که مقیاسهای هوش هیجانی از تقسیم سن بر سن تقویمی به دست نمیآیند، معمولیترین اختصار برای هوش هیجانی، از روی ضریب هوشی IQ برداشتهشدهاست که به آن ضریب (EQ) میگویند. نظریه سالووی و مایر بر این باور استوار بود که تعداد کمی از مهارتهای ویژه وجود دارد که در همة آنها یا دقت مهم است یا کارآیی (اثربخشی): دقت در شناخت و درک حالات هیجانی خود و دیگران، و کارآیی در تنظیم، کنترل و استفاده از هیجانها در رسیدن به اهداف. به نظر سالووی و مایر در هوش هیجانی چهار جنبة اساسی وجود دارد:
• شناخت هیجانها
• درک هیجانها
• تنظیم هیجانها
• استفاده از هیجانها
Salovey, P. and Mayer, J.D. (۱۹۹۰). Emotional intelligence.” Imagination,Cognition and Personality, ۹, ۱۸۵-۲۱۱
داشتن این مهارتها میتواند برای فرد نتایج مثبتی به همراه بیاورد. بر عکس، نداشتن آنها میتواند مشکلات جدی ایجاد کند. تحقیقات روانشناسی آکادمیک معمولاً پایان غمانگیزی دارند. آنها ابتدا در مجلههای تخصصی چاپ میشوند و فقط عدة کمی از همکاران، دانشجویان و گاهی اعضای خانوادة نویسندگان آنرا میخوانند. آنچه در مورد تحقیقات هوش هیجانی روی داد به کلی از این وضع متفاوت بود. آنچه اتفاق افتاد دانیل گلمن بود. گلمن چند سالی نویسندة اصلی مطالب علمی در نیویورک تایمز بود. او چند بار دربارة پژوهشهای مربوط به هیجانی مقاله نوشت و در سال ۱۹۹۵ یک کتاب کامل به نام «هوش هیجانی» چاپ کرد که موفقیت بسیار بالایی یافت در میلیونها نسخه به فروش رفت، موفقیت کتاب گلمن موجب شد که خود او و دیگران کتابهایی دربارة این موضوع بنویسند (مثل همین کتاب) و اصطلاح هوش هیجانی را همگانی کنند، چیزی که در مورد پژوهشهای علمی دیگر بسیار کم روی میدهد. با این حال، نظریة گلمن خیلی وسیعتر و فراگیرتر از نظریة سالووی و مایر بود.توصیف گلمن از هوش هیجانی، که در طول سالها تحول یافتهاست، چهار زمینه را در بر میگیرد: خود- آگاهی، خود- مدیریتی، آگاهی اجتماعی و مدیریت رابطه. او بیست «قابلیت» مشخص ارایه میدهد که در قالب این چهار زمینه جای میگیرند. برای مثال، زمینة خود- مدیریتی شامل شش قابلیت میشود: خود- داری، قابل اعتماد بودن، وظیفهشناسی، سازگاری، انگیزة پیشرفت و قابلیت ابتکار و رهبری. همانطور که گفتیم، از نظر گلمن، مفهوم EQ بیست قابلیت مختلف را شامل میشود، بنابراین نسبت به نظریة سالووی و مایر دید گستردهتری دارد. از طرفی، بعضی قابلیتهای مورد نظر گلمن ممکن است اصلاً توانایی نباشند، (بنابراین، از لحاظ تکنیکی نمیتوانند هوش محسوب شوند)، ولی به جای آن احتمالاً خصوصیات شخصیتی را نشان میدهند. اما در سطح چهار زمینة اصلی، این دو نظریه شبیه به هم هستند. در این کتاب، بیشتر به نظریة اصلی سالووی و مایر میپردازیم و بخشهای کتاب را بر اساس چهار مهارت اصلی مورد نظر این دو نویسنده تنظیم میکنیم.
Goleman, D. (۱۹۹۶). Emotional Intelligence: Why it can matter more than IQ.London: Bloomsbury Publishing.
کفها و سقفها
جاذبه EQ این است که شاید بتواند برای سئوالی که قبلاً مطرح کردیم پاسخی پیدا کند: چه چیزی در موفقیت کاری و خانوادگی حداکثر سهم را دارد، چیزی که جدا از IQ است؟ اگر توانایی درک هیجانها و استفاده از آنها واقعاً نوعی هوش باشد که جدا از IQ معمولی است، این توانایی میتواند نشان دهد که چرا مردمی که IQ مساوی دارند باز هم از لحاظ موفقیت در زندگی با هم متفاوت هستند. اثبات این که هوش هیجانی میتواند موفقیت به دست آمده در ماورای هوش معمولی، IQ، را توضیح دهید هنوز در مراحل مقدماتی خود است، اما باور بر این است که EQ قسمتی از تصویر کلی را شامل میشود که IQ نقشی در آن ندارد. روش مفید برای این که درک کنیم چگونه IQ و EQ میتوانند با هم ترکیب شوند و موفقیت در زندگی را موجب شوند این است: IQ، به نوعی، «کف» دستاوردهای ما را میسازد. برای مثال، بعضی کارها وجود دارند که مردم بدون داشتن مقدار مشخصی از IQ معمولی اصلاً قادر به انجام دادن آنها نیستند. دکتر بودن یا دانشمند بودن یا مدیر سطح بالا بودن، به حداقل میزان هوش نیاز دارد و بدون آن هیچکس نمیتواند در این زمینهها موفق باشد. در این معنا، IQ عامل مهم تعیین کنندة موفقیت است.اما در مورد کسانی که IQ مورد نیاز را دارند و اکنون پزشک، دانشمند و مدیر بلندپایه هستند چه؟ در مورد این افراد، علت موفقیت بیشتر در شغل، نسبت به همتایان، زیاد به خاطر IQ نیست، زیرا همة آنها به اندازه کافی و حتی IQ بیشتری دارند. تفاوت بین این افراد علتهای دیگری دارد، مثل توانایی مانور دادن در وضعیتهای اجتماعی، خواندن هیجانهای همکاران، همتایان، مشتریان، رؤسا و پشتکار داشتن به هنگام دلسردی و شکست.IQ «کف» موفقیتهای این افراد است، بنابراین، EQ «سقف» موفقیت آنان را تشکیل میدهد، یعنی تعیین میکند که آنها نسبت به کسان دیگر، با همان مهارتهای شناختی و تکنیکی، تا چه ارتفاعی میتوانند بالا بروند. سهم دقیق IQ و EQ در موفقیت زندگی یک نفر بستگی دارد به این که کدام قسمت از زندگی در نظر گرفته شده است؛ بعضی وضعیتها بر مهارتهای تکنیکی و IQ تأکید دارند و بعضی موقعیتها بر مهارتهای اجتماعی و EQ تأکید میکنند. تقریباً در همة وضعیتها، از یک جراح خوب بودن گرفته تا یک پدر یا مادر خوب بودن، هم IQ و هم EQ نقش بسیار مهمی دارند.
Jones, E.E. (۱۹۹۰). Interpersonal Perception.
آیا میتوان EQ را اندازه گرفت؟
اندازهگیری هوش هیجانی بسیار دشوار است.بعضی رواشناسان تردید دارند که اصلاً بتوان آنرا اندازه گرفت.با این حال، بسیاری معتقدند که میتوان آنرا اندازهگیری کرد، اما ابتدا باید بر موانع سر راه چیره شد.بزرگترین مشکل این است که راحتترین روش برای اندازهگیری EQ، یعنی مقیاسهای خودسنجی، احتمالاً ضعیفترین روش برای این کار باشد. مقیاسهای خودسنجی از فرد میخواهند که دربارة تواناییها، مهارتها و رفتارهای خودش گزارش بدهد. مثلاً، این مقیاسها از فرد میپرسند که چقدر میتواند به طور مؤثر هیجانهای خود را بشناسد، آنها را درک کند و ... این گونه آزمونها به این واقعیت اعتماد میکنند که مردم میتوانند خبرنگاران دقیقی باشند و با دقت و به درستی دربارة تواناییها و مهارتهای خود گزارش دهند. بنابراین، در این روش مشکلاتی وجود دارد: • مردم معمولاً تمایل دارند دستاوردهای خود را بزرگ جلوه دهند و کاستیهای خود را کوچک بدانند؛ در نتیجه، آزمونهای خودسنجی، معمولاً تصویری بزرگنما (متورم، باد کرد) از مهارتها یا تواناییهای فرد ارایه میدهند. • حتی زمانی که مردم در خود- سنجی صداقت کامل و شجاعانه از خود نشان میدهند، اغلب از آگاهی دقیقی برخوردار نیستند. یعنی، ممکن است آنها حقیقت را پنهان نکنند، ولی در بسیاری از موارد اصلاً نمیدانند حققیت چیست. طبق این دو دلیل، مقیاسهای خود سنجی EQ، در حالی که ارزشمند هستند، نباید به تنهایی برای اندازهگیری EQ به کار گرفته شوند.راه حل برای مقیاسهای خود-سنجی، استفاده از ازمونهای چند مرتبهای است. در این روش چند نفر به سئوالها پاسخ میگویند. به این ترتیب که نه تنها خود آزمونی به سئوالها جواب میدهد، بلکه دوستان، همکاران و اعضای خانوادة او نیز به آنها پاسخ میدهند و به این ترتیب نظر خود را دربارة این که آن فرد معمولاً چه عملکردی دارد نشان میدهند. پرسشنامههای چند رتبهای دو امتیاز دارند. امتیاز اول این که، کمتر احتمال دارد دیگران حقیقت را پنهان کنند، در حالی که ممکن است خود فرد، برای اینکه نمای خوبی از خود نشان دهد، بعضی حقایق را کتمان کند. امتیاز دوم این که دیگران از بیرون بهتر میتوانند نگاه کنند و با دقت تخمین بزنند که آن فرد در تعاملات اجتماعی خود تا چه حد مهارت دارد. روش آخر این است که، برای اندازهگیری EQ از آزمونهای عملی استفاده کنیم. آزمونهای عملی از آزمودنی نمیخواهند دربارة رفتار عادی خود گزارش دهد، از دیگران نیز چنین چیزی را نمیخواهند. در عوض، این آزمونها مشکلات عملی در اختیار آزمودنیها میگذارند و از آنها میخواهند که پاسخها را پیدا کنند. بنابراین، این آزمونها، به جای آن که از شما بخواهند دربارة این که تا چه حد در مهارتهای EQ خوب هستید گزارش بدهید، از شما میخواهند تااین مهارتها را عملاً نشان دهید. این آزمونها در مقایسه با آزمونهای خود-سنجی و آزمونهای چند رتبهای زیاد آسیبپذیر نیستند ولی ساختن آنها بسیار دشوار است.
Mayer, J.D., Salovey, P., Caruso, D.R. and Sitarenios, G. (۲۰۰۳). Measuring Emotional Intelligence with the MSCEIT V۲٫۰. Emotion, ۳, ۹۷-۱۰۵.
در حال حاضر EQ چگونه اندازهگیری میشود؟
رایجترین و معتبرترین انداهگیریهای هوش هیجانی، از طریق مقیاسها و ابزارهای تجاری است. یعنی، چون اجرای این آزمونها و نمرهگذاری آنها بسیار گران تمام میشود، آنها را بیشتر سازمانهای بزرگ به کار میگیرند و نه افراد عادی. بعضی آزمونها کاملاً خود- سنجی هستند، بعضی چند رتبهای و بعضی دیگر موارد کاملاً عملی را شامل میشوند. این ابزارهای تجاری معمولاً نتیجة سالها رشد و توسعه هستند: یعنی رشد و توسعة امتحان، رفع اشکال و ارزشگذاری، و همة این مراحل گران تمام میشود. آزمونهایی که برای تهیة آنها تا این اندازه زمان و انرژی صرف میشود همیشه گران هستند و در نتیجه سادگی در دسترس مردم قرار نمیگیرند. بنابراین، افراد چگونه میتوانند سطح EQ خود را اندازه بگیرند؟ تا به ا مروز، این نوع آزمونهای فردی، دشوار یا حتی غیر ممکن بودهاند، و علت نوشتن این کتاب نیز همین است. بخش اصلی کتاب شامل سری آزمون است که صرفاً برای این کتاب طراحی شدهاند و مهارتها و تواناییهای مختلفی که EQ را تشکیل میدهند میگیرند. برای اولین بار، هر فردی میتواند این فرصت را به دست بیاورد که خودش را در تمام جنبههای هوش هیجانی ارزیابی کند.
(آزمونهای هوش هیجانی، جین گریوز، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)